این وبلاگا درست کردم تا بتونم احساساتما توش نشون ( البته بدونه مزاحم )
این وبم منه پس هر چی دلم بخواد توش می نویسم اگه دوست دارید از ماجرا چیزی بفهمید از یادداشت اولم بخونید پرفایلمم فعاله میتونید بعد از یادداشت ایدیم ادم کنید فال وبم جالبه و دوست داشتید فال بگیرید (این پست ثابته پست های دیگم زیرشه) راستی این وبما تا اخر عمرم نگه میدارم خیلی دوست دارم بدونم اینده ی همه ی دوستای گلم چی میشه پس ادرس وبما یادداشت کنید اون موقع که پیرمرد یا پیرزن شدین بازم بهم سر بزنید... نیست برید پست های قدیمما بخونید همون دوستم که با دوست پسر قدیمم با هم در حاله.... تو مهمونی گرفتمند بعد هم پلیس اومد هممونا جمع کرد اما چون اون دو تا را اون جور دیده بودند و پزشک قانونی هم رفتند و معلوم شد تینا .... شده مجبورشون کردند ازدواج کردند اون دو تا هم از خداشون بود. حالا خبرم اینه که ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^ تیناجوووونم تو 18 سالگی داره مامان میشه هورااااااااا اخ جوووووووووون وای چقدر خوشحالم یه نی نی میبینم اونم نی نی این دو تا :)))) جدی جدی دلم براتون تنگیده بود. خنده داره مگه نه؟ نمی دونم جدیدا چی شده که یه دفعه زشتی همه چیز ریخته صبح دخترای دبیرستانی همون طور که عجله دارن برن بوس صبحگاهیشونا به عشقشون بدن(اووووق) توی کوچه مو هاشونا درست میکنن و بعضیا هم که دیگه خودشونا راحت کردند و توی کوچه لباساشونا می پوشن ظهر هم که از مدرسه میای امکان نداره توی یه کوچه دو نفرا در حال لب دادن نبینید اخه این دیگه چه وضعشه؟ مگه اینا خونه ندارن خو برن خونه کاراشونا بکنن من که نمی گم بوس بده من میگم به جاش خوبه راستی قراره واسه امادگی دفاعی با خواهرای بسیجی بریم مناطق جنگی هه اما می خوان منا نبرن دبیرمون میگه این جور جا جا ها ماله ادامای پاکه منم واقعا واسه ی دبیرمون و امثال اون متاسفم که پاکیا توی محدودیت های احمقانه میبینن یکی از موضوع های تحقیقم هیتلر وقتی داشتم در موردش تحقیق میکردم به این نتیجه رسیدم که کارای اون کاملا منطقی بوده چون توی دنیای ما قانونه جنگل حاکمه و قوی تر واسهی با باید ضعیف تر از خودشا بکشه پس من هم حاضرم همه ی بد بخت هارا بکشم چون اونا هم زشتند هم کثیف و الوده وقتی این تحقیقما توی کلاس می خوندم دبیرمون وسطش جزوه را ازم گرفت و گفت اگه ادامه بدم سرو کارم دبگه با اطلاعاته اه اره اینجا ایرانه و حقیقت تلخه هرکس میاد یه کوچولو از حقیقتا به تصویر بکشه زود خفش میکنن اه من از همشون متنفرم بی خیال این بحث هاکه بشم توی این مدت زیاد شیطونی نکردم فقط یه مدت با ایمان بودم که اونا گرفتنش طفلک بعدشم با ساسان بودم که بعد از یه هفته حوصلما سر برد اه خداییش اکثر پسرا کسل کننده اند. عششششششششق است و دختر....... همش درس می خوندم وقت
نکردم به وبم سر بزنم دلم برای همتون حسابی تنگه من
توی روم 121 یاهو و مااز... اواکسم اگه دوست داشتید
بیاید پیشم همتونا دوست دارم فراموشتونم نمی کنم. بچه های فعاله مدرسه رو ببره اردو ی مشهد من و پنج تا از دوستامم تصمیم گرفتیم بریم اول مدیرمون قبول نمی کرد ولی وقتی از اموزش پرورش نامه اوردیم قبول کردند به نظر من که بهترین اردوی دنیا بو د توی قطار داشتم با نگار میرفتم رستوران قطار تا تا یه چیزی بخوریم توی راهروی قطار یه پسره کمرما گرفتم پسره احمق فکر کرد من چیزی نمیگم ولی یه جیغ بلند زدم که پسره فرار کرد توی یکی از واگن های دیگه ی قطار منم بیخیال نشدم با نگار رفتیم واگن یک کوپه ی رئیس قطار بهش گفتیم که یه پسره مزاحمم شده اونم به اونایی که اونجا کار میکردن گفت برن همه ی واگن ها و کوپه ها را بگردن و اون پسره را پیدا کنن نزدیکای رسیدن به مشهد بود که پسره رو پیدا کردن و رئیس قطار بیسیم زد در قطار پلیس اماده باشه تا اون مزاحمه رو بگیرن توی این اوضاع مدیرمونم تند تند به من و نگار زنگ میزد که زود بیایم وسایلمونا جمع کنیم پیاده که شدیم همه ی وصایلمون مونده بود کس دیگه ای هم توی قطار نبود پلیسه هم میگفت اگه شکایت داریم باید همراهشون بریم پاسگاه پسره همخ همش التماس میکرد که ببخشمش اخرشم بی خیال شدم او باسرعت رفتیم ساک ها را اوردیم و رسیدیم به مدیرمون کم مونده بود بزندمون میگفت ما همش دردسریم بعدش رفتیم هتل یه اتاق پنج تخته گرفتیم و رفتیم توش خیلی خوش میگذشت با نگهبان هتل اشنا شده بودیم و میگذاشت که هر وقت دلمون خواست بریم بیرون روبروی هتله یه مغازه عطر فروشی بود و نگار هم با یکی از صاحبای اونجا به اسم محسن دوست شد محسن به نگار گفت با من بزنیم از هتل بیرون و نزدیکای مغازشون باشیم تا بریم با ماشن بگردیم حدودا ساعت 3 شب بود که زدیم بیرون و محسن و فرهاد اومدن دنبالمون سوار ماشین که شدیم فرهاد با سرعت زیاد از شهر خارج شد فکر کنم فرهاد یه چیزی خورده بود اخه پشت فرمون همش میرقصید و دیوونه شده بود ولی نگار و محسن اون عقب راحت حرف میزدنم یکمی از فرهاد ترسیدم دستمم که میگرفت چندشم میش ولی چیزی نگفتم تا این که جلوی یه خونه ایستاد من گفتم تو نمیام ولی نگار با زور راضیم کرد توی سوییتشون فرهاد پشت سر هم ویسکی میخورد محسن نگارم رفته بودن توی تراس فرهاد وحشی شده بود با زور بغلم کرده بود و خیلی اذیت میکردو... جیغ زدن تا نگار اومد به دادم رسید و بعدشم محسن رسوندمون هتل ساعتا5 بود که رسیدیم فرداشم با ایدین که توی بازار رضا بود اشنا شدم و ظهرش رفتم یه سفره خونه ی سنتی اخه من عاشق قلیونم اونجا هم فقط دوسیب البالو کشیدم به دوستم پانیا هم زنگیدم تا با ارش بیان اونجا اونا هم اومدن و خیلی خوش گذشت عصرش رفتیم وکیل اباد خیلی خوش گذشت مخصوصا کوانترمش فردا صبحشم راه افتادم که بیایم دیگه و یه عالمه اتفاق باحال دیگه افتادکه نمیشه بنویسم کااااااااااش امسال بازم بریم...... منا در مورد خدا بدونید به نظر من خدا اون چیزیه که ادما توی تخیلاتشون ازش استفاده می کنن ادامای بی اراده همیشه دوست دارن به یه چیزی تکیه بزنن و اسم اونا خدا گذاشتن و گاهیم بعضیا برای توجیح کردن کارای بی منطقشون ار خدا استفاده می کنن و میگن خدا گفته ولی اگه یکم منطقی فکر کنیم مطمئن باشید که به این نتیجه میرسید همش خیالاته ..... حالا واسم کامنت ندید که من شیطان پرستما اخه کی حال داره شیطونا بپرسته ؟؟ من خود پرستم عاشق خودمم نه هیچ چیز دیگه. مرسی از این که لطف دارید و مدام به وبم سر میزنید توی این مدت کلی ماجرا های باحال اتفاق افتاد ولی بیخیال همشون فردا را بگو.... دیروز با بی اف دوستم یه دعوای حسابی کردم اخه صبحش دیدم دوستم حانیه خیلی ناراحت و دمقه ازش پرسیدم چی شده گفت ...(دوستش) ازش خواسته شمارشا بده من تا بیشتر اشنا بشیم اولش ب ابلهی ... خندیدم بعد از مدرسه هم با حانیه رفتیم خونشون و کلی دعوا کردیم خیلی کیف داد قبل از بیرون اومدن ... بهم میگیه پری مثل دخترای... حرف میزنی و راه میری ناراحت شدم کلکسیون عطرشا شکوندم یه پسرس ک یه ساله مسخرش کردم و کلی با بچه ها بهش خندیدیم ولی فردا قراره ببنمش و دو ساعت بریم خارج از شهر فردا 2 تا 3 شیمی داریم ک می خوام بپیچونم ولی مدیر امسالمون اشناس خیلی هم بد اخلاقه خدا رحمم کنه... من توی این وبم ب همه گفتم چقدر در رو و بدم ولی با این وجود کامنتای خصوصیم پره از ابراز علاقه وشماره واقعا ک بعضیاتون خیلی (احمقید دور از جون بقیه) گذشت بدی هایی هم داشت صبح که توی راه رفتم کیک صبحانه بخرم پسره با کیک شمارشم میده کم مونده بود جوش بیارم بزنم مغازشا بترکونم اما دلم سوخت ولی خداییش بعضی از پسرا اعتماد به نفسشون منا کشته اخه یه فروشنده ی سوپر مارکت چطور جرئت می کنه شماره بده؟؟؟؟؟؟؟؟؟ توی کلاسم زنگ اول دبیر مزخرفمون شروع کرد به درس دادن اونم چه درسی در س وحشتناکه شیمی بعدشم به خاطر این که داشتم با گوشی اس میدادم از کلاس شوتم کرد بیرون مدیرمون فامیلمونه ولی گفت تو حیاط باشم تا زنگ بعد خلاصه بگم که همین روز اولی کلی خسته شدم ووووووووووو................................ راستی دوستان خداپرست گرامی خواهشا با من بحث نکنید حوصله ج دادن ندارم یا یه چیزی میگم کم میارین بعدشم ناراحت میشین. دختر دیوونه حاضرا خودشونا واسه ی تیم مورد علاقشون بکشن ولی هیچکدوم از اینا به این فکر نمی کنن که قسمت زیادی از مالیات های مامان بابامون به خاطر همین فوتبال مسخره ی ایرانه به نظر من اونا که خیلی از یه تیم دفاع می کنن و... ادمای تازه به دوران رسیده و دیووونن من مخالف فوتبال نیستم 7 ساله فوتبال حرفه ای بازی می کنم ولی از فوتبال ایران حالم به هم می خوره اصلا بی خیال قضییه ی فوتبال می خوام خاطره ی دیروزا بگم شب تا ساعت 3 بیدار بودم و توی تاریکی به چیزای مختلفی فکر می کردم که مامان اومد توی اتاقم و گفت حالت خوبه چی شده تا حالا بیداری و مثل دیوونه ها توی تاریکی به جلو خیره شدی گفتم چیزی نیست بی خی مامان اونم با اسرار صبح مجبورم کرد بریم روانپزشک طفلی مامان فکر کرده بود عقلما از دست دادم بعد از چند تا تلفن و پیدا کردن یه دکتر خوب رفتیم مطبش اول از همه دکتره ازم پرسید خودتا چطور میشناسی منم گفتم یه دختر لوس شیطون و شاد دکتره یه لبخند زد و گفت همه از اولش می گن شادیم بعدش پرسید اکثرا به چی فکر میی کنی؟منم گفتم به فکر اینم که یه نقشه ی توپ واسه ی اغفال کردن بقیه ام اخه خانم دکتر من عاشق گول زدن و از راه خارج کردن بقیه ام گفت یه مثال بزن گفتم مثلا یه دختری توی کلاسمون بود که همیشه دبیر دین و زندگیم می گفت از این یاد بگیر متین بودن و ادم بودن و همیشه از نظر اخلاقی اونا بالا تر از من می دونست منم خیلی خیلی اروم به اون دختر نزدیک شدم و این قدر اروم عقایدما بهش تحمیل کردم که اونم اخر سال از من بدتر شده بود دکتره یه چیزای روی کاغذ جلوییش نوشت و بعدش پرسید الگوت توی دنیا کیه من گفتم فقط خودم چون مطمئنم ادم از من بهتر توی دنیا پیدا نمیشه بعدش پرسید رفتارت با اطرافیات چطوره؟گفتم طوری وانمود می کنم که همه فکر کنن عاشقشونم خیلی دوستشون دارم ولی در واقعیت حالم از همشون بهم می خوره دکتره دیگه چیزی نگفت من ازش پرسید خانم دکتر من معتقدم روه ادما بعد از به صورت روح یه بچه از یه خانوادهی دیگه ی و یه جای دیگه ی جهان به دنیا میاد من خیلی دوست دارم بدونم روحم قبلا متعلق به کی بوده و اون ادم کجای دنیا بوده شما یه دکتر خوب سراغ ندارید با هیپنوتیزممنا به سال های قبل از به دنیا اومدنم ببره دکتره هنگ کرده بود و نمی دونست چی بگه فقط گفت میتونی بری ولی به مامانت بگو بیاد تو بعد که اومدیم خونه از ماما پرسیدیم دکتره چی بهت گفت ماما گفت دکتره میگه تو دچار خود پرستی و خودشیفتگی حادی و افکارتم غیر انسانیه بعدشم دوتایی به حرفای دکتره خندیدیم................. چون اصلا دلم نمی خواد وبم فیلتر بشه ولی بچه ها بعضیاتون نشون دادید اصلا جنبه و ظرفیت شنیدن حقیقتا ندارین براتون جدا متاسفم.............. عروسک نگات کنن و دوست داشته باشن مثل عروسکا بغلت کنن واست شعر بخونن و دوست داشته باشن همیشه پشت ویترین دست نخورده بمونی و هزار تا کار دیگه من واقعا خسته شدم اینا دارم جدی می گم دیگه نمی خوام عروسک باشم می خوام همه به چشم یه ادم معمولی نگام کنن این وبلاگ یه مزیتی که داره اینه که کسی توش تا حالا منا ندیده این خیلی خوبه که هیچ کس نبینتت گاهی اوقات ارزو می کنم که یه ادم معمولی بودم اون وقت می تونستم مثل بقیه دخترا راحت زندگیما ادامه بدم دیروز تصادف کردم اخه ترافیک بود منم اصلا حوصله ی موندن توی ترافیکا ندارم پیچیدم توی خاکی کنار جاده و با سرعت از کنار ماشینا رد میشدمتا این که دیدم یه ماشین زده کنار جاده و داشت استراحت می کرد اصلا نتونستم ماشینا کنترل کنم محکم خوردم پشت ماشین و جلوی ماشین بابایی کلا له شد اگه کیسه هوا باز نشده بودمطمئنم صورت منم میترکید زیاد صدمه ندیدم وقط لبم چاک خورد از راننده ی اون ماشینی که زدم خرابش کردم خواهش کردم یکم صبر کنه تا بابایی بیاد و اگه پلیس اومد اون پشت ماشین باشه راننده همم نامردی نکرد و قبول کرد بابا نیم ساعت بعد اومد و با چشم غره بهم نگاه کرد بعد تاکسی گرفتم اودم خونه توی راه دیدم یه ماشینی تصادف کرده بود و سه تا جنازه کنار ماشینه افتاده بود وای خوبه من نمردم اگه نه کی وبما ادامه میداد؟ راستی جریمه ی این که بدن گواهینامه رانندگی کرد چیه؟ بی خیال سرم ضربه دیده دارم چرت و پرت می گم به این وبلاگ دلم خوش بود که اونم با حرفای ناجورتون واسم خرابش کردین امیدوار بودم که یه سری ادم مجازی کاری باهام ندارن ولی بعضیاتون بیشتر از ادمایی واقعی اذیتم می کنید
توی این مدت اتفاقات
جالب و خوندنی ای واسم پیش اومد ولی بی خیال همشون می خوام توی این پستم از
ماجرایی که دیروز افتاد بنویسم.دوستم نگار اومده بود خونمون
تا یکم درس بخونیم از همون اولشم حوصله ی درس و نداشتم واسه ی همین منتظر
بودیم تا مامان و بابایی از خونه برن بیرون حدود یه ساعت گذشت که مامان و
بابا یی از خونه رفتن بیرون . در مورد نگار تو ی پست های قبلیم نوشته بودم
اون از اون ادمایی که یه لحظه عاشق و دقیقه بعدشم متنفرم میشه توی راه خونه
ی ما با یه پسر دوست شد به اسم کورش و حالا هم با التماس ازم می خواست
اجازه بدم بیاردش خونه با این که کار خطر ناکی بود ولی قبول کردم البته یه
شرط این که طبقه ی پایین توی پذیرایی بمونن و اصلا بالا نیان اونم قبول کرد
بعد از نیم ساعت کورش اومد خوشگل بود ینی بد نبود دست دادیم و دعوتش کردم
تو بعدشم سینیه قهوه را دادم به نگار و اومدم طبقه ی بالا تا تنها باشن یه
مدت که گذشت دیدم بابایی داره درا باز می کنه مثله جت پریدم پایین و کفشای
کورش و دادم دستش و هولش دادم طرف دست شویی وای خیلی باحال بود چون بابایمم
که اومد شک کرده بود که کسی جز ما دوتا خونس ما هم گفتیم ولی باور نکرد و
گفت بوی عطر مردونه میاد راستم می گفت بوی انواع عطرا پذیرایی را پر کرده
بود بابایی بی خیال شد و رفت طرف دست شویی تا دست هاشا تمیز کنه داشت قلبم
میومد توی دهنم دستگیره را چرخوند ولی دید در قفله پرسید کسی تو ا منم هول
شدم گفتم نه بابا در خرابه بابا هم محکم کوبید توی در تا باز بشه ولی نشد
از پشت در صدای بهم خوردن دندونای کورش میومد بابایی بازم بی خیال شد و گفت
من دارم میرم مواظب خودتون باشید و شیطونی نکنید ما هم با هم گفتیم چشم بد
که بابا رفت کورش در را باز کرد و اومد بیرون از ترس مثل روح ها سفید شده
بود بعد که حالش اومد سرجاش کلی خندیدیم اخه خیلی جالب بود. دیروز مامانم بدونه این که به من چیزی بگه خالما و
خانوادشا واسه ی شام دعوت کرده بود شب بود و منم داشتم موسیقی بی
کلام گوش میدادم و تو افکار خودم بدم که پسر خالم در اتاق را
بی اجازه باز کرد و اومد تو لبه ی تخت نشست اتاقم خیلی بهم ریخته بود
لباس ها را از روی تخت و و زمین جمع کردم و ریختم توی کمد حامد گفت
فکر نمی کردم این قدر اتاقت بهم ریخته باشه گفتم همینه که
هست می خوای بخوا می خوای نخواه خندید و گفت چی شده چرا بد اخلاق
شدی گفتم هیچی بی خیال گفت بیا بشین کارت دارم گفتم صبر کن مو
هام را ببندم گفت نمی خواد همین طوری خیلیم نازه گفتم باشه و رفتم
کنارش ایستادم و گفتم زود بگو کار دارم می خوام برم گفت باشه و
بلند شد دستاشا اروم اورد جلو و و دور کمرم حلقه کرد اومدم چیزی بگم که
لباش را گذاشت روی لبم و حس کردم داره لبمامی خوره من از این کار
متنفرم سعی کردم خودما نجات بدم ولی هر چی بیشتر سعی می کردم اونم
حلقه کمرما تنگ تر می کرد نمی دونستم چکار کنم که به طرف میز
ارایش هولش دادم بازوش به شیشه ی ویترین خورد و زخمی شد رفتم چسب
زخم اوردم و زدم روی زخمش و اروم گفتم حامد جون تو
ناسلامتی پسر خالمی چرا همش اذیتم می کنی گفت از بچگی همیشه دوست داشتم
نشونت بدم که قدرتم از تو بیشتر و می تونم همیشه مثل یه
حامی کنارت باشم شبی هم که جشن ازدواج بود حالما بد جور گرفتی تا صبح
بیدار بودم و به این فکر میکردم که چرا اون کارا کردیببین من خیلی
دوست دارم و دوست دارم زود تر مال خودم بشی تو دلم گفتم تو خواب
ببینی ودر جوابش گفتم اخه این کاری که تو میکنی راهش نیست اونم
سرشا انداخت پایین و گفت متاسفم و از خونمون زد بیرون واسه
ی شام هم نیومد خالم گیر داده دباره چکارش کردی که رفت تو خودش
گفتم خاله باور کنین هیچی. اخ عجب شب بدی من ا حامد بدم نمیاد و به عنوان یه پسر
خاله خیلم دوسش دارم ولی چون خیلی جلفه دوست ندارم همیشه کنارم
باشه. یه شعر قشنگ خوندم که به نظر به جایه ی ایه ها و این حرفا این شعر را سر در دبیرستان های دخترانه نوشت: در جهان هرگز مشو مدیون احساس کسی تا نباشد رایگان مهرت گروگان کسی شیشه ی خود را نزن بر سنگ هر ناقابلی صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی ی همه چیزش واسه ی اون روزایی که از گشنگی فرار می کردم یه رستوران و لی از عزا در میاوردیم واسه ی اون اون ساعت هایی که توی دفتر نگهمون میداشتن و تهدیدمون می کردن پرونده هامونا بدن واسه ی اون موقع هایی دبیر به خاطر ادامس ترکوندن یا صدای گربه در اوردن مینداختمون در کلاس واسه اون موقع ای که کیفا را می گشتن و ماهم گوشیو وسایل دیگموناتوی ابدارخونه قایم می کردیم واسه ی دستکاری تو دفتر حضور غیاب واسه ی همه و همش دلتنگم من بود و همش اذیتم می کردمینداختم توی گل ها مو هام را می کشید لپما گاز می گرفت و هزار تا کار درد ناک دیگه حالا همون دختر صمیمی ترین دوستمه اسمش نگاره. دیروز به بهونه ی این که میاد خونه ی ما رفته بود عشق و حال . تا دو ماه پیش پاکترین دختری بود که میشناختم ولی با الگو گرفتن از من تبدیل شد به یه دختری که هر روز با یکیه . وقتی اومد خونمون از پیش کورش میومد کسی که خودم بهش معرفی کردم. جالب این جاست عاشق همشونه و قول ازدواجم بهشون میده. اون حالا مثل پارسال منه منم خودما با این چیزا سر گرم می کردم ولی حالا دیگه هیچی سر گرمم نمی کنه دنبال یه هیجان بزرگ می گردم یه هیجان بزرگتر از رالی گذاشتم یا تک چرخ توی اتوبان یا جیغ زدن توی کوه. اینا واسم یه روزی جالب بود ولی حالا نه دوست دارم پرواز کنم مهم نیست دیگه زنده برگردم یا نه ولی باید پرواز کنم. یادمه راهنمایی یه انشا با موضوع پرواز نوشته بودم که با کلی ذوق سر کلاس خوندم بعد از خوندنم دبیرمون منا به داشتم عقاید منفی و این که شیطان پرستم و هزارتا حرف دیگه محکوم کرد اخه من هنوز خدا را کاملا باور نکردم اون وقت برم شیطونا بپرستم؟ از اون دبیرمون متنفرم از مامان و بابام متنفرم ازش یه خونه واسه ی خودم خواستم ولی بابایی گفت زوده ماشین خواستم گفت گواهینامه نداری ازشون متنفرم چون که از بچگی ارزو به دل موندم یه با سه تایی سر یه میز بشینیم ولی زندگی اونا همش کاره. از همه ی دوستام متنفرم هم از دخترا هم از پسرا چون فقط به خاطر پول زیبایی یا چیزای دیگه پیشمن از همه ی ادمای دنیا متنفرن چون به نظرم هیچ کدوم لیاقت زندگی کردن یا نفس کشیدنا نداره مطوئنم اگه یه تفنگ داشنم همه را از دم می کشتم تا تنها بشم چون اون وقت میتوستم ازاد و تنها توی دنیای خالی و توی رویا هام پرواز کنم. می خواستم بگم وقتی یادداشت سیزدهم را می خوندم حال حسابی بد بود واسه ی همین چیزای عجیب غریب نوشتم نمی خوام پاکش کنم چون خاطره ی چند لحظه پاک بودن و پاک زندگی کردنمه ولی شما نخونیدش و اگه هم خوندیدش جدی نگیرید چرت و پرت نوشتم شده من تا حالا گریه نکرده بودم یعنی یادم نیست تا حالا گریه کرده باشم ولی حالا دلم می خواد بزنم زیر گریه با صدای بلند ولی غرورم بهم اجازه نمیده که کسی صدای گریه ها را بشنوه برای همین اروم بی صدا اشک ها از چشمام جاری شد من هر وقت که دلم میگیره بغضما می خورم حس می کنم بغض هام گوشه ی قلبم روی هم دیگه تلنبار شده. حس می کنم ادم خیلی بدیم یه دختر خیلی خیلی بد اما خدا جووووونم من این کار ها را واسه ی ناراحت کردن تو انجام نمی دم واسه ی سرگرمیه خودم انجام میدم. خدا جونم من بهت ایمان دارم ولی به خدای خودم نه اون خدا ی که دبیر دین و زندگی میگه من عبادت می کنم فقط با گفتن جمله دوستت دارم خدا جونم از خودم متنفرم تبدیل شدم به ی ادم کاملا لذت طلب ارزو می کنم همین حالا بمیرم یعنی مطمئنم بغض هایی که گوشه ی قلبم جمع اخرش به کشتنم میده و من میمیرم حالا صورتم دیگه کاملا خیس شده . و می خوام تمومش کنم . یه دختر که به اصطلاح خودش خیلی با حجاب بود یه نظر خیلی خیلی توهین امیز واسم فرستاده بود در مورد اینکه من و امثال من خیلی کثیفن و من شیطانم و از این جور حرفا. می خوام جوابما به اون و همه ی اونایی که اون جوری فکر می کنن بدم جواب من: سلام فاطمه جون وی کنن مریم مقدسن و همه ادما عقلشون به چشمشونه و امثال تو را بهشتی و از این حرفا میدونن ولی من خیلی ها را میشناسم که با وجو تیپ فجیهشون چقدر پاکن امید وارم که ناراحت نشده باشی از حرفام[گل] می دونی چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشمهات رو میبندی؟ وقتی میخوای گریه کنی چشمهات رو میبندی؟ وقتی میخوای خدارو صدا کنی چشمهات رو میبندی؟ وقتی میخوای کسی رو ببوسی چشمهات رو میبندی؟ چون قشنگ ترین لحظات این دنیا قابل دیدن نیستن ! نوسا دارن از عشقشون می نویسن یا از ماجرا هایی که واسشون پیش اومده خب من از چی بنویسم؟ من که نه عاشقم نه عاشق بودم و درک نمی کنم اینا چی میگن به نظر همش خیالاتشونه واقعا مسخرس ادم جونشا از دست بده به بهونه ی این که عاشقه! حجابی یعنی دوس داری نگات کنن ومتلک بگن همه این اتفاقاتقصیرخودتونه ماهم دختریم چراواس ما پیش نمیاد؟چون ماخودمون نمیخوایم این متنم خیلی ضایع وبی اساسه شایددرمورد خلقت تووامثال توآره خداپشیمون باشه که اونم فک نکنم باشه چون عذابشو میکشین جنبه داشته باش نظروحذف نکن درضمن امیدوارم وضعت بهبودپیداکنه انگارواقعا مریضی تو باشن تا کسی کاری بهشون نداشته باشه باید خودمونا زندانی یه سری چیز مزخرف کنیم تا مثل بقیه زندگی کنیم؟ بگیرن و بهم نزدیک نشن رفتیم . طی سفر متوجه شدم که تینا و پدرام دارند به هم دیگه خیانت میکنن اون ها که عشقشون مثال زدنی بود و واسه ی بهم رسیدن چه نقشه ها که نکشیدن حالا یه هفته بعد از عقدشون از هم خسته شدن و دران به هم خیانت می کنن اگه عشق و عاشقی اینجوریه به خودم قول می دهم که هیچ وقت عاشق نشم چون به نظرم حس کثیفیه راستی چند روزی رفتیم تبریز وای که هواش چقدر خوبه کاش هوای شهر ما هم اون این جوری بود تو اردبیلم یکی را سر کار گذاشته بودیم حسابی حیف که نمی فهمیدم چی میگفت!!!!!!!! زنگ زدم به پدرام وازش پرسیدم چرا اون کارا با تینا کرده گفت خواست خودش بود چون میدونستیم باباییش راضی به ازدواج ما نمیشه کاری کردیم که دادگاه مجبورش کنه رضایت بده. حالا اونا عقد کردن و تو اسمونا سیر میکنن. 





به نظرم تو از اون دخترای که چادر سرشون می کن و فکر
جشن ازدواج دختر خالم بود یه جشن ازدواج توپه توپ همه داشتم
توی سالن میرقصیدن و منم داشتم با پسر خالم می رقصیدم که
خیلی اروم در گوشم گفت بیا بریم توی اتاقم کاریت دارم باهاش رفتم
در اتاق را قفل کرد و و بهم گفت میدونستی امشب خیلی خیلی ناز
شدی گفتم ناز بودم خندید و گفت خیلی لوسیا منم خندیدم نشست
روی تختش و گفت تو منا دوست داری یا نه ؟ گفتم اخه دیوونه تو
پسر خالمی می خوای دوست نداشته باشم !اومد کنارم ایستاد و
گفت ولی من تو را بیشتر از یه دختر خاله دوستت دارم لبخند زدمو
چیزی نگفتم گفت ناراحت نمیشی ببوسمت ؟من از بوسه و این
حرفا بدم نمیاد ولی از چیزای دیگه خیلی بدم میاد. گفتم اشکالی
نداره لبشا گذاشت روی لبام داغه داغ بود حس کردم حالش بده
چون خیلی خیلی داغ بود . دستاشا دور کمرم حلقه کرد و با شدت
فشرد احساس خطر کردم و محکم زدم توگوشش گفتم جته مثل
اینکه زیاد خوردی و نمیفهمی چکار می کنی نشست روی تخت و
سرشا بین دستاش گرفت و گفت تو ازم متنفری گفتم نه ولی
حسی بهت ندارم و درا باز کردمو رفتم بیرون حالشا حسابی
گرفته بودم و تا اخر مراسم تو خودش بود. حقش بود زیاد پر رو
شده بود.ولی در کل جشن خوبی و خیلی خوش گذشت.
طرزتفکرمسخره ای داری تواگه خودت نخوای کسی کاریت نداره وقتی بی
[خط فاصله]
جواب من:
سلام یادت رفتا
به نظر تو که ادعا می کنی یه دختر با حجاب و این حر فاییی باید همه مثل
نه من دوست دارم کاملا ازاد باشم و بقیه باید سعی کنن جلوی خودشانا
فهمیدی چی میگم؟
دیشب شدیدا خوابم میومد و میشه گفت خواب بودم که صدای یه
گربه ی پر رو بیدارم کرد از اون گربه های خیابونی بود که به هوای گربه ی
ملوسم اومده بودم اصلا حال نداشتم اذیتش کنم وبه این اکتفا کردمه که
اونا با لیوان اب کنار تخت خیسش کنم اونم اولش جیغ زد بعدشم فرار کردن
دوباره خوابیدم و چشمام داشت گرم میشد که این دفعه با صدای سرود
گربه ها بلند شدم چشماما که باز کردم دیدم گربه قبلیه رفته بزرگترشا
اورده و گربه ها دارن با هم میو میو می کنن اصلا ول کن نبودم منم
حوصله ی دک کردنشونا نداشتم و اونقدر خسته بودم که حتی حال لباس
پوشیدنم نداشتم روتختی را پیچیدم دور خودم و رفتم طبقه پایین بابایی را
بیدار کردم و فرستادم تا گربه ها را رد کنه خودمم توی تختخوابش خوابیدم.
| Design By : Night Skin |





